۞ امام صادق علیه السلام:
كسى كه به اوضاع زمان خود آگاه باشد، گرفتار هجوم اشتباهات نمى‌شود.

موقعیت شما : صفحه اصلی » عناوین » آلبوم شهدا
  • شناسه : 10306
  • ۲۷ مرداد ۱۴۰۱ - ۲۳:۵۷
  • 10 بازدید
  • ارسال توسط :
نام و نام خانوادگى: موسی الرضا بیانى
نام و نام خانوادگى: موسی الرضا بیانى

نام و نام خانوادگى: موسی الرضا بیانى

نام و نام خانوادگى: موسى‏الرضا بیانى
نام پدر: ابراهیم
تاریخ و محلّ تولّد: 20/1/1339 ـ خان بین
تاریخ ومحلّ شهادت: 21/10/1365 ـ شلمچه
آخرین سمت: مسئول عقیدتى سپاه خراسان

موسى‏ الرضا بیانى ـ فرزند ابراهیم ـ در بیستم فروردین ‏ماه سال1339 به دنیا آمد.

در هفت سالگى به مدرسه رفت و تا کلاس پنجم ابتدایى ادامه تحصیل داد، ولى به علّت مشکلات اقتصادى درس را رها کرد و به کارمشغول شد.

در سال 1357 پدر خود را از دست داد و وظیفه‏ى او در مقابل خانواده‏اش دو چندان شد.قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت داشت. عکس‏ها و اعلامیّه‏هاى امام را توزیع مى‏کرد.

در سال 1359 و در 19 سالگى با خانم فاطمه دل افروز ازدواج نمود که مدّت زندگى مشترک آن‏ها 5 سال بود.

ثمره‏ى ازدواج آن‏ها چهار فرزند به نام‏هاى: مهدى (متولّد 16/3/1361)،بنت‏الهدى  (متولّد 10/6/1363)، ملیحه (متولّد 1/4/1365) و مهرى (متولّد 24/5/1366) مى‏باشد.

محمود عبّاس زاده مقدم مى‏گوید: «شهید مى‏گفت: فرزند صالح نعمتى است و مایه‏ى سرفرازى مى‏باشد.»

او سعى مى‏کرد بچّه‏هایش را طورى تربیت کند که نزد خدا شرمنده نشود.

فاطمه دل‏افروز ـ همسر شهید ـ مى‏گوید: «ایشان عازم جبهه بودند که فرزندم گریه مى‏کرد و نمى‏خواست که ایشان برود.شهید هم به سپاه رفت و اعزامش را چند روز به تأخیر انداخت و دراین مدّت با فرزندم صحبت مى‏کرد و بعد عازم جبهه شد.»

همچنین مى‏گوید: «ایشان به ما توصیه مى‏کردند که حجاب خود را رعایت کنیم. فرزندانم درسشان را بخوانند و براى جامعه مفیدباشند.»

با برادران و خواهرانش طورى رفتار مى‏کرد که احساس نبود پدر را احساس نکنند. حتّى به خواهر کوچک‏ترش نیز احترام مى‏گذاشت.

مشکلات و گرفتارى‏هاى مردم را حل و فصل مى‏کرد، به طورى که آن‏ها متوجّه نشوند.

فاطمه دل افروز همچنین نقل مى‏کند: «در چهلم شهید، خانمى آمد و گفت: کسى که به در خانه‏ى ما وسیله مى‏آورد، همین شهید بود،در حالى که من خبر نداشتم.»

محمّد عبّاس زاده مقدّم ـ دوست شهید ـ مى‏گوید: «ایشان شاگرد من بودند. یک روز با کُتى که روى سرش بود، وارد مغازه شد و از او پرسیدم: چه شده است؟ گفت: پشت مغازه پیرمردى محتاج بود، چون او مرا مى‏شناخت، نخواستم که مرا بشناسد، کت را روى سرم انداختم و به او کمکى کردم.»

همچنین مى‏گوید: شهید کتاب‏هاى مطهّرى و دستغیب را مطالعه مى‏نمودند. صحبت‏هایش بر اساس همین کتاب‏ها بود. مى‏گفت: اگرکمکى مى‏کنید، فقط ما بین خود و خدایتان باشد.»

کتاب‏هاى مذهبى؛ مثل زندگى‏نامه حضرت على (ع)،نهج‏البلاغه، قرآن، کتاب‏هاى شهید مطهّرى، شریعتى و کتاب‏هاى علامّه مجلسى را مطالعه مى‏کرد.

در جلسات قرآن و سینه زنى شرکت مى‏کرد و در پایگاه مسجد و کتابخانه فعّال بود. نمازش را سر وقت مى‏خواند.

معتقد بود که حق مردم را باید رعایت کرد تا حقّ کسى ضایع نشود. حلال و حرام را بسیار رعایت مى‏کرد.

اگر کسى پول و اموال سپاه را در راه دیگرى صرف مى‏کرد، ناراحت مى‏شد. در مقابل مشکلات و سختى‏ها صبور بود.

با تشکیل سپاه پاسداران و با عضو شدن در این نهاد به جبهه‏هاى نقده و اهواز فرستاده شد.

او رفتن به جبهه را وظیفه مى‏دانست. در زمان جنگ و عملیّات اگر کسى خلافى انجام مى‏داد، ناراحت مى‏شد.

موسى‏الرّضا بیانى در تاریخ 21/10/1365، در عملیّات کربلاى 5 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به ناحیه‏ى سر و سینه به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر مطهّر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در گرگان دفن گردید.

شهید در وصیّت نامه خود مى‏نویسد:

«زمانى به این نیّت به جبهه رفتم که کشورم را از چنگال بعثیان کافر آزاد سازم. زمانى به این نیّت به جبهه رفتم تا انتقام خون برادران و دوستان و همرزمانم را بگیرم. زمانى به این نیّت که جبهه به وجود من نیاز دارد، امّا حال احساس مى‏کنم،این من هستم که به جبهه نیازمندم؛ چرا که این جبهه است که در آن همه چیز پیدا مى‏شود. معنویّت، انسان سازى، خداشناسى،خودشناسى، امتحان دادن، چگونه زیستن و چگونه مردن.

آرى این جبهه است که انسان را از مادیّات و زرق و برق دنیوى دور مى‏کند ومانعى به نام مرگ را از بین مى‏برد. امیدوارم خداوند بزرگ این بنده‏ى حقیر و نالایق و گناهکار را مورد لطف خویش قرار دهد، زیرا که اورحمان است و رحیم.»

همچنین مى‏نویسد: «از خانواده‏ام بى نهایت عذر خواهى مى‏کنم،زیرا که نه فرزند خوبى براى مادرم بودم و نه برادر خوبى براى برادران و خواهران. از همسرم تشکّر مى‏کنم که در زندگى مرا بسیار کمک مى‏کرد. از همه مى‏خواهم که مرا حلال کنند. من از همه تقاضا دارم که براى من اشک نریزند.»

پایان گزارش/

برچسب ها

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*